شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
سلام سلام.
اول میخوام یه چیزایی بگم شاید برا شما جالب نباشه,ولی برا خودم خیلی خفن جالبه.وای دیروز رفتیم لباس عروس پریا جونمو گرفتیم.اینقدر قشنگ شده بود.اینقده خوشحالی کردیم.جای مامانش خالی.
خوب حالا ادامه ماجرا:
خلاصه اینکه چند بار زنگ زد و من همینطور به پاچه گیری ادامه میدادم,ولی خودمونیم صدای خیلی قشنگی داشت.دبگه وقتی گوشیم زنگ میخورد ناخوداگاه منتظر بودم اون بگه الو.
یادم میاد یه بار وسط حرفاش گفت میدونی من الان دارم چی کار میکنم؟پرسیدم چی؟گفت دارم درسایی که فردا میخوام بدم مرور میکنم. پرسیدم چی درس میدی؟ گفت انگلیسی. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم خوب بیا دیگه انگیلیسی حرف بزنیم.(در اون برهه زمانی خدا رحم کرد به من,نخ سوزن بعدا که فهمیدم علی با زبانی که میدونه چی کار میکنه.هر چند همین الان هم حرف زدن من در برابر حرف زدن اون مثل لال بازیه.) (ازم نپرسین علی چیکار میکرده,چون تو ایران تعداد این آدما کمه و حتما بعدش میفهمین ما کی هستیم.)یه چی دیگه,رشته دانشگاهی علی چیز دیگه ایه,نکنه فکر کردین ما این همه راه اومدیم دکترای زبان بگیره بچه؟
یه بار بهم گفت میدونی خونه ما تو یه کوچه هستش؟ گفتم نه؟؟؟؟؟؟؟؟ *چرا!!!!الان کجایی؟ _دارم میرم خونه.
اون روز هم برام یه روز فراموش نشدنی شد.یادمه امتحان آناتومی داشتم 10 دی بود.اون روز من یه مانتو دارچینی رنگ پوشیده بودم با یه شلوار کرم.آخر تبپ دیگه,مانتوم هنوزم قشنگ و نو مونده ولی,آخه یکی نبود به مامان من بگه عزیزم چرا بدون هماهنگی لباسای منو میشوری؟؟؟؟شلوار مشکی نوی عزیزمو مامانم شسته بود.یه شلوار بود با راهای خیلی باریک و محو قهوه ای و نیمه برمودا( سال 81 تازه در حال بالا بردن پاچه شلوارا بودیم.یادتونه.)این شلوار عزیز از ترکیه اومده بود و من فقط همونو میپوشیدم.
بعله,بنده با همون تیپ قشنگ رفتم دانشگاه و بعدش علی زنگ زد که سر
راه خونه همو ببینیم.
اول میخوام یه چیزایی بگم شاید برا شما جالب نباشه,ولی برا خودم خیلی خفن جالبه.وای دیروز رفتیم لباس عروس پریا جونمو گرفتیم.اینقدر قشنگ شده بود.اینقده خوشحالی کردیم.جای مامانش خالی.
خوب حالا ادامه ماجرا:
خلاصه اینکه چند بار زنگ زد و من همینطور به پاچه گیری ادامه میدادم,ولی خودمونیم صدای خیلی قشنگی داشت.دبگه وقتی گوشیم زنگ میخورد ناخوداگاه منتظر بودم اون بگه الو.
یادم میاد یه بار وسط حرفاش گفت میدونی من الان دارم چی کار میکنم؟پرسیدم چی؟گفت دارم درسایی که فردا میخوام بدم مرور میکنم. پرسیدم چی درس میدی؟ گفت انگلیسی. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم خوب بیا دیگه انگیلیسی حرف بزنیم.(در اون برهه زمانی خدا رحم کرد به من,نخ سوزن بعدا که فهمیدم علی با زبانی که میدونه چی کار میکنه.هر چند همین الان هم حرف زدن من در برابر حرف زدن اون مثل لال بازیه.) (ازم نپرسین علی چیکار میکرده,چون تو ایران تعداد این آدما کمه و حتما بعدش میفهمین ما کی هستیم.)یه چی دیگه,رشته دانشگاهی علی چیز دیگه ایه,نکنه فکر کردین ما این همه راه اومدیم دکترای زبان بگیره بچه؟
یه بار بهم گفت میدونی خونه ما تو یه کوچه هستش؟ گفتم نه؟؟؟؟؟؟؟؟ *چرا!!!!الان کجایی؟ _دارم میرم خونه.
اون روز هم برام یه روز فراموش نشدنی شد.یادمه امتحان آناتومی داشتم 10 دی بود.اون روز من یه مانتو دارچینی رنگ پوشیده بودم با یه شلوار کرم.آخر تبپ دیگه,مانتوم هنوزم قشنگ و نو مونده ولی,آخه یکی نبود به مامان من بگه عزیزم چرا بدون هماهنگی لباسای منو میشوری؟؟؟؟شلوار مشکی نوی عزیزمو مامانم شسته بود.یه شلوار بود با راهای خیلی باریک و محو قهوه ای و نیمه برمودا( سال 81 تازه در حال بالا بردن پاچه شلوارا بودیم.یادتونه.)این شلوار عزیز از ترکیه اومده بود و من فقط همونو میپوشیدم.
بعله,بنده با همون تیپ قشنگ رفتم دانشگاه و بعدش علی زنگ زد که سر
راه خونه همو ببینیم.
