آهاااااااااااااااااای.
همه جمع شید برا ادامه ماجرا.
خوب,به اونجا رسیدیم که ما دوباره با هم رفتیم بیرون و با هم حرف زدیم.از اون روز تا عید اون سال اوضاع همینطوری بود.عید من به اصرار دختر خاله مامانم,همراهشون رفتم کیش که خیلی هم خوش گذشت,ولی نه به علی گفتم میخوام برم نه در طول مسافرتم که یک هفته بود به علی زنگ زدم.حتما دارین فکر میکنین چرا؟
اون چند ماهی که با هم بودیم,3 چیزو فهمیده بودم:اول اینکه خیلی پسر خوبیه و کلا پسر پاکیه.(علی جون جدی نگیری ها!!!جلو مردم باید آبرومو حفظ کنم یا نه؟؟؟؟)
دوم اینکه هیچ حرفی بر مبنای دوستی جدی نبود و همش هر دو میگفتیم دوست معمولی.
سوم و از همه مهمتر اینکه سارا خانم عاشق شده بود.به نظرم خیلی عجیب بود که همش منتظر دیدن کسی باشی.
اینطوری شد که تصمیم گرفتم یه چند وفتی از هم دورباشیم. علی تو اون مدت به یکی از دوستای من زنگ میزده و سراغمو میگرفته.منم با اون دوستم در تماس بودم.
روز 14 فروردین گوشیمو روشن کردم.وقتی علی زنگ زد بازم دلم تاپ تاپ میکرد.
ازم پرسید چرا نگفتی میخوای بری؟ منم گفتم:خوب شرمنده به همه بچه ها نشد خبر بدم دارم میرم.
*من همه بودم؟ وای دلم ضعف رفت ولی این راهی بود که باید میرفتم.
_خوب شما فرقت با بقیه چیه؟ بعدشم به نظر من اگه از نظر تو این جریان داره جدی میشه بیا تمومش کنیم.
*تو چی ؟تو چی فکر میکنی؟ _تموم کنیم بهتر!
*باشه. قطع کرد,داشت گریم میگرفت که دوباره زنگ زد. *سارا به یه شرط. _چه شرطی؟ *برام یه دختر پیدا کن. با خنده گفتم تو که خودت پرو فشنالی. *نه میخوام یکی مثل خودت پیدا کنی.
با این حرف یه جریان گرم و غیر قابل مقاومت توی قلبم به وجود اومد,گفتم حالا ببینم.
چندتا از دوستامو پیشنهاد دادم که گفت نه. چندوقت بعد یه روز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه بعد از چند وقت زنگ زدم بهش.سلام و احوالپرسی کردیم,ازم پرسید به فکر من هستی؟ _راستش من نمیتونم مثل خودم پیدا کنم.چی کار کنم؟ *نمیدونم؟چی کار کنیم؟ _فکر کنم باید برگردیم به وضعیت سابق.

