پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام دوست جونای عزیزم.
خوبین؟اونقدر دلم تنگ شده بود که خدا میدونه.
و اما!!!!!!باید بگم به دلیل خوش شانسیه بیش از حد آبجیتون,پرواز بنده به سمت ایران تاخیر داشت که در مورد پروازای خارجی خیلی کم اتفاق می افته.
و اما!!!!!تا لندن که هیچ,براتون بگم از عزیزانمون در ایران**ا*ی*ر که هرچی بگم کمه.اینقدر پذیرایی و احترام کردن که خدا میدونه و بس!!! از انگلیسی فصیحشون که هرچی بگم کم گفتم.فقط بگم یه مادر مرده بود مال خود انگلیس,این بدبخت تا رسیدیم مرد و زنده شد.مهماندار گفت به یه چاله هوایی نزدیک هستیم ممکنه یه لرزش احساس کنین,(البته یه لرزش من میگم یه چی شما میشنوی.)من تو حال خودم بودم که هواپیما یه حالی بهمون داد,این مادر مرده قبض روح شد.ازم پرسید جلیقه نجاتو بپوشیم؟گفتم نه بابا,دست انداز بود رفع شد.(مهماندار عزیز فراموش کرده بودن به زبان کفار هشدار بدن!)خلاصه که این خاطرات اینقدر زیاد که من باید از همین یه سفر یه کتاب بنویسم.مثلا موقع شام اونده میگه باقالی پلو با گوشت یا جوجه کباب؟من میگم خانم این آقا فارسی نمیدونه,یه پشت چشمی نازک کرد و گفت : chicken or fishe? من گفتم ماهی هم دارین؟گفت آهان beef گفتم گوشتتون مال گاوه؟ خانمه:نه,گوسفنده! فبل از اینکه آبرومون جلوی خارجیه بیشتر بره من از آقاهه پرسیدم:chicken or lamb? تو دلم دعا کردم حداقل یاد گرفته باشه برا دفعه بعد.
و اما!!!!! ولش کن اگه بخوام ادامه بدم مثنوی میشه هفت من کاغذ.
و اما!!!!! در مورد سوال مهسا جونم باید بگم خیلی کم بود برا دیدن مامان بابام, اما کافی بود برام تا اندازه یه سال شاید بیشتر غصه بخورم.اینکه تو خیابون هر کس و ناکسی به خودش اجازه بده بهت توهین کنه یا به جرم اینکه تو تاکسی با موبایل حرف زدی و خندیدی بخواد با دستای کثیفش لمست کنه.ااااااااااااااااااه
هوا هم برام زیادی گرم بود(وااااااا,چه نازک نارنجی!!!)و به دلیل خشکی هوا کلی جوش زدم.(وای,چه ننرررررررر.)
دیگه همین.
حالا بازم میام.