جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام

حالم خرابه.وزن اضافه کردم,ترممو از دست دادم,ساعت خواب وبیداریم عجیب به...اک رفته و همش بیحال و خستم.(محصولات سفر به ایران.)

چه مسافرت دوست داشتنی,مخصوصا که در نهایت نوه خاله دست دیزه هر دو طرف هم ازت شاکی باشن که چرا بهشون سر نزدی,چرا تو مهمونی بهشون زیاد محل ندادی؟و ..............

همه برنامه هات با مهمون بازی مامانت بهم بریزه(البته مامان بیچاره واقعا خسته شد,دعوت کردن 3-4 سری مهمون هر دفعه50-60 عدد به صرف شیرینی و شام کار سختیه.)تنها جایی که رفتم کلاردشت بود که همون هم با اومدن دوستای بابا کلا از دست رفت.

به به,چه مسافرتی.شب آخر که کلی خجالت کشیدم 2تا از بچه های دانشگاه از صبح چند بار زنگ زدن که میخوان بیان ببیننم,قرار کذاشتیم برا شب ساعت8-9.

ساعت 11 که برگشتم خونه اونم تازه به خاطر سفارش علی,چون خالش برام گز و پولکی خریده بود و میخواست بیاره در خونه بده.دیدم یکی یه کاغذ چسبونده به در,نوشته خیلی بی معرفتی!!!!

وای که اگه بگم مردم از خجالت کم گفتم.(من اخلاقم مثل پسراست.از نامرد و بی معرفت بیزارم.)

دیگه کاریش نمیشد کرد,فقط به خودمو زمین و زمان فحش دادم و عین کولی ها ناله و نفرین راه انداختم.

یه چیز دیگه,اگه بگم چمدونمون هنوز وسط خونست و عین کارتون ژاپنی ها چند روز که با یه دست لباس میگردیم,چک لگدیم نمیکنین؟(چی همین انتظارو داشتین؟) مرسی از این همه لطف و شناخت.