پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
سلامممممممم
خوبین؟
منم خوبم.نمیدونم چرا فکر میکنم دارم دوباره عاشق میشم,یا شدم یا هر کس دیگه تو این هوا عاشق میشه؟(اینو زیاد مطمئن نیستم)
مخلص کلام ,28 اردیبهشت سالگرد جشن عروسی من و علی جونم بود.
(هر چند که اون روز برا هر دومون روز سخت و خسته کننده ای بود) اما دارم به یه سالی که بینمون گذشت فکر میکنم,میدونم برا علی هم سخت بود ما هیچ کدوم تجربه دور بودن از خانوادهامون رو نداشتیم اون هم اینقدر دور و اینقدر هم طولانی.
و در این مدت علی مثل یه آدم با تجربه و خیلی بزرگتر از سنش عمل کرد,ازم مثل یه بچه کوچولو ازم نگه داری کرد,مخصوصا اون اول که بر خلاف انتظار خودم برا خونه و مامانم خیلی بیتابی میکردم.(خیلی عجیبه,چون من اون روزی که داشتم از خونه میرفتم بیرون حتی یه بار هم برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم.)
علی هم درس خوند هم کار کرد تا من احساس کمبود نکنم وفکر نکنم رفاه خونه پدریمو از دست دادم.
علی برام کالج پیدا کرد,علی برا انگلیسیم بهم کمک کرد.(مدت ها باهام بیرون از خونه و تو خونه انگلیسی حرف میزد.)
من تو تمام این مدت مثل بچه ها لجبازی کردم,عصبانی شدم,نمیدونم ولی هر چی این روزا دارم به خودم,زندگیم و کلا همه چی فکر میکنم کمتر چیزی دستمو میگیره.میخوام بدونم من از خودم چی گذاشتم؟
من چی کار کردم؟وای علی............دارم از عذاب وجدان میمیرم.
و اما,این احوالات به جای اینکه رفتارمو بهتر کنه بیشتر منو وارد موضع دائما طلبکاری کرده.
وای خدا جون منو دوست نداری به این علی بیچاره رحم کن,چرا من آدم نمیشم؟
خوب خوب,زیاد جدی نگیرین,من از این بگیر نگیرا زیاد دارم.
و اما,سالگرد عروسی رو رفتیم اتاوا.اونجا فستیوال لاله بود.اینقدر عکس گرفتم که خودم داره حالم بد میشه.(من شخصا فچ کنم من رکورد عکس با لاله رو به دست اوردم.)
دیگه نمیگم چقدر قشنگ بود که مبادا دل کسی بخواد.وای که از بالای پلش چقدر غروب خورشید خانم قشنگ بود و قشنگتر از اون که همون موقع به صدا کنار گوشت بگه تو خورشید زندگی منی. و از همه بهتر اینکه دوست عزیزتون اون صحنه رو براتون ابدی کرده باشه.(با عکس)
علی خیلی دوست دارم
میدونم خیلی عشقولانه ای از آب در اومد ولی مگه من دل ندارم هااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اضافات: خدا جونی شکرت.
اضافات: اتاوا دوست دارم (چه بیمعنی!!!!!!!!!!)
خوبین؟
منم خوبم.نمیدونم چرا فکر میکنم دارم دوباره عاشق میشم,یا شدم یا هر کس دیگه تو این هوا عاشق میشه؟(اینو زیاد مطمئن نیستم)
مخلص کلام ,28 اردیبهشت سالگرد جشن عروسی من و علی جونم بود.
(هر چند که اون روز برا هر دومون روز سخت و خسته کننده ای بود) اما دارم به یه سالی که بینمون گذشت فکر میکنم,میدونم برا علی هم سخت بود ما هیچ کدوم تجربه دور بودن از خانوادهامون رو نداشتیم اون هم اینقدر دور و اینقدر هم طولانی.
و در این مدت علی مثل یه آدم با تجربه و خیلی بزرگتر از سنش عمل کرد,ازم مثل یه بچه کوچولو ازم نگه داری کرد,مخصوصا اون اول که بر خلاف انتظار خودم برا خونه و مامانم خیلی بیتابی میکردم.(خیلی عجیبه,چون من اون روزی که داشتم از خونه میرفتم بیرون حتی یه بار هم برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم.)
علی هم درس خوند هم کار کرد تا من احساس کمبود نکنم وفکر نکنم رفاه خونه پدریمو از دست دادم.
علی برام کالج پیدا کرد,علی برا انگلیسیم بهم کمک کرد.(مدت ها باهام بیرون از خونه و تو خونه انگلیسی حرف میزد.)
من تو تمام این مدت مثل بچه ها لجبازی کردم,عصبانی شدم,نمیدونم ولی هر چی این روزا دارم به خودم,زندگیم و کلا همه چی فکر میکنم کمتر چیزی دستمو میگیره.میخوام بدونم من از خودم چی گذاشتم؟
من چی کار کردم؟وای علی............دارم از عذاب وجدان میمیرم.
و اما,این احوالات به جای اینکه رفتارمو بهتر کنه بیشتر منو وارد موضع دائما طلبکاری کرده.
وای خدا جون منو دوست نداری به این علی بیچاره رحم کن,چرا من آدم نمیشم؟
خوب خوب,زیاد جدی نگیرین,من از این بگیر نگیرا زیاد دارم.
و اما,سالگرد عروسی رو رفتیم اتاوا.اونجا فستیوال لاله بود.اینقدر عکس گرفتم که خودم داره حالم بد میشه.(من شخصا فچ کنم من رکورد عکس با لاله رو به دست اوردم.)
دیگه نمیگم چقدر قشنگ بود که مبادا دل کسی بخواد.وای که از بالای پلش چقدر غروب خورشید خانم قشنگ بود و قشنگتر از اون که همون موقع به صدا کنار گوشت بگه تو خورشید زندگی منی. و از همه بهتر اینکه دوست عزیزتون اون صحنه رو براتون ابدی کرده باشه.(با عکس)
علی خیلی دوست دارم
میدونم خیلی عشقولانه ای از آب در اومد ولی مگه من دل ندارم هااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اضافات: خدا جونی شکرت.
اضافات: اتاوا دوست دارم (چه بیمعنی!!!!!!!!!!)
